سه‌شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۷ ه‍.ش.

من ومامان

من ومامان
منو مامان وبابام سه نفری زندگی می کنیم واغلب هم تنها هستیم فامیلامون یه شهر دیگه اند.چند وقتی بود بابا تو کارش تعرفی گرفته بود.وکمتر میومد خونه تا اینکه نمیدونم چی شد مامانم بهش شک کرد.تا اینکه مامانم گفت فردا میری دنبال بابابت منم رفتم خوابيدم و صبح ساعت 7 بيدار شدم و رفتم سوار ماشین شدم رفتم اول جلوی اداره بابا نگه داشتم خلاصه بابا ساعت 8 اومد اداره و تا ساعت 12 ظهر دور و بر اداره باباچرخيدم تا اينكه بابااومد بيرون و سوار ماشين شد و منم تعقيبش كردم رفت به شعبه ای که مسئولش بود بعد از دو ساعت اومد بیرون رفت به یه رستوران بعد از چند دقیقه یه خانم اومد بابابا یکم کوفت کردن بلند شدن رفتند به یه خونه تاساعت 5/7 منتظر شدم ولی بیرون نیومدند رفتم به خونهبا توجه به نقشه ای که داشتم به مامان همه چیزو گفتم .اونم اولش گریه کرد ولی بعد رفت تو اتاقش ،یه ساعت بعد که بابا زنگ زد که نمی یاد.مان به من گفت میره حموم اولش ترسیدم خودکش کنه ولی بعد از جند دقیقه منو صدا کرد داشت نقشم اجرا میشد.رفتم تو مامان لخت بود وبه من نگاه میکرد به من گفت میدونه که به سایتهای مثل اویزون میرم البته نه اینجوری گفتشاگه میخواهم باهاش حال کنم تنهاشرطش بجه داشتن اون از منه .منم که دیگه چیزی حالیم نبود گفتم باشه ولی اونجوری که من میخواهم.مثل آدماي گرسنه بهم حمله كرد و شروع به لب گرفتن كرد ، لباش رو كه روي لبام قفل كرد از خودم بيخود ميشدم و كيرم مثل يه تيكه استخوان سفت شده بود بعد از چند لحظه بهش گفتم ساک بزنه اونم شروع کرد به ساک زدن کم کمک احساس کردم ابم داره میاد به همین خاطر گفتم بذاره بکنم گفت چقدر دیر تو ارضا میشی گفتم اتفاقاً زودم هست گفت پس اون کیرش بی بخار بوده. منم کیرمو کردم تو کوسش بعد از چند تا تلمبه ابم اومد.فردا صبحش رفتم ویاگرا خریدم گفتم به مامانم یه شریبت توپ درست کنه من با ویاگرا بدم بالا ودوباره مثل فبل تاعصر دو مرتبه ابمو ریختم شبم شنیدم که مامانم بابام رومجبور کرد ابش رو بریزه. بعد از دو ماه مامان ازمایش داد ومن بابا شده بودم.
مامان نه ماهش داشت تموم میشد ودیگه دخترمون بدنیا میومد. دخترمون رو بدنیا بیاره که یکی از خاله هام اومد تهران تمواظب مامانم باشه.خاله من که اومد چند تا خصوصیت داشت :1-جلوی من از وقتی که ازدواج کرده بود راحت می گشت.2-بین همه خاله هام اونو بیشتر دوست داشتم.القصه من ومامان دور از چسشم اون باهم حال میکردیم البته فقط لب گیری میکردیم.تا اینکه اون اتفاق افتادبله خاله مچمون رو گرفت.خاله بجای اینکه شوکه بشه زد زیر گریه منم رفتم سراغش وبهش گفتم چی شده اونم در حالی که گریه می کرد گفت که چرا با اون اینجوری نیستم .من باورم نمی شد که اون من رو دوست داره منم بهش گفتم اگه مامن مشکلی باتو نداشته باشه منم ندارم.
مامان گفت که با خواهرش مشکلی نداره و اتفاقاً خوشحال هم میشه چون شوهر هیز خالم رو یجوری حالش رو گرفتند.من وخاله شروع به لب گرفتن کردیم اروم زبونمون رو تو دهن هم دیگه حرکت میدادیم.بعد ازچند قیقه من شروع به لخت کردن اون کردمو بعد اون من رو لخت کرد.و کیرم رو به ارامی داخل دهنش کرداحساس كردم توي دهانش خبري از دندان نبود و كيرم بين چند تا تيكه گوشت گرم و نرم عقب و جلو ميشد اونقدر اون تو كيرمو چرخوند و مكيد كه اختيارمو كاملا از دست داده بودم تا اومدم به خودم بجنبم آبم با شدت فوران زد توي دهانش ، اومدم معذرت بخوام كه ديدم تازه مك زدناش شروع شده و با تمام قدرتش سوراخ كيرمو مك ميزنه تا آخرين قطرشو خورد.در این حین آروم دستمو بردم روي سينه هاش و با سينه هاش شروع كردم به نرمي بازي كردن با سینه هاش ابم که اومد رفتم بهش اسپری زدم و خاله رو بردم اتاق خواب خودم ومامان و رو تخت خوابوندم.. منم معطل نكردم بلند شدم و رفتم وسط پاي خاله سر كيرمو آرومي وارد بهشت خاله كردم خدايا چه حس دلپذيري باورم نميشد كوس خاله تو اين چندسال اينقدر روفرم مونده باشه به آرومي شروع كردم به تلمبه زدن و خاله هم هم با انگشتش چوچولشو مي مالوند داشتم از شدت لذت ميمردم سينه هاشو ليس زدم و لباشو توام با گاييدن كوسش ميمكيدم كه صداي خاله بلند شد ، …بكن خالتوبكن كه بلاخره به وصال كير خوش تراشت رسيدم و الان اونو توي كوسم حس ميكنم آيييييييييييييي خداي منننننننننننن چقدر كيپ شده توي كوسم ، من از شنيدن اين كلمات حشرم بيشتر ميشد و با حرص و ولع بيشتري تلمبه ميزدم بعد از چند دقيقه تلمبه زدن مامان با جيغ گفت شهرام محكمتر بزن دارم ميام منم شدت تلمبه هامو بيشتر كردم و مامان بعد از چند تا تكون خوردن بي حال شد و با لزج شدن درون كوس خوشگلش فهميدم ارضا شده منم کیر مو در اوردم وگفتم مامان برام وازلین بیاره کیر خودم وکون خاله رو با وازلین چرب کردم.وکیرم رو به ارومی داخل کونش کردم وتلمبه زدم معلوم بود داره لذت ميبره منم كم كم تموم كيرمو توي كونش جا كرده بودم و با انگشتمو زبونم حال بهكوس و كون مامانم ميدادم كه يهو مامانم لرزيد و جيغ كوتاهي زد و به كناري افتاد منم با ديدن اين صحنه تلمبه زدنمو تندتر كردم و اب م رو تمامو کمال داخل کون خالم ریختم.بعد زا چند روز که شوهر خالم گفت میاد خالم گفت ابم رو تو کسش بریزم ودومین بچم نطفش سه شب قبل از بدنیا اومدن خواهر بزرگش بود

آزيتا


آزيتا
اولا راه اندازي مجدد فايركس عزيز و بهتون تبريك ميگم بخصوص به سپيده جون ، خيلي ترسيدم كه نتونم داستان سكسم ديگه براتون بفرستم من يكي از افراديم كه سكسو تقريبا با فايركس شروع كردم .بازم خوشحالم كه دوباره مي تونم شما رو تو اين سايت قشنگ ببينم .اسم من آزيتا هستش و هفده سالمه با يه هيكلي كه بيشتر پسرا دوستم دارن . اينو از طريقه نگاه كردنشون مي فهمم . با اين كه كمي اضافه وزن دارم ولي سينه هام هنوز كوچيكند( من كمي از اساميو و داستانو تغيير ميدم چون دوستام هم تو اين سايت ميان) به قول مادرم هيكلم خيلي زود به بلوغ رسيد .منم مثل همه شما هميشه از دوستام درباره سكس يه چيزايي مي شنيدم ولي هيچ وقت كنجكاو نشدم تا وقتي كه مادرم يه برادر كوچيك دنيا آورد منم چون دختر بزرگ بودم همه جا باهاش بودم تو بيمارستان تو حموم و … . يه چيزايي حاليم ميشد ولمي نه كاملا . من با مادرم خيلي راحت بودم به من مي گفت جلوي پدرت سنگين باش ولي وقتي پدرم خونه نبود معمولا تقريبا تو خونه با هم لخت بوديم ، اينم بگم كه پدرم كارش طوري بود كه 48 ساعت سر كار بود 24 ساعت خونه . وقتي يه روز تابستون براي دوستام بستني خريدم و بهشون گفتم كه به مناسبت برادر دار شدنم همه تبريك گفتند به من ولي مژگان يه چيزي به من گفت كه جا خوردم . گفت خودتم ديدي ؟ من منظورشو نفهميدم و گفتم نه . اونم خنديد ، جلوي بقيه دوستام چيزي ازش نپرسيدم ولي وقتي دوستام رفتند مژگانو صدا كردم گفتم چيو ديدم ؟ اونم گفت نديدي بابات چي جوري بچه رو تو شكم مامانت كرد . من يه كم جا خوردم اونم يه خنده اي كرد گفت تو از سكس چيزي مي دوني ؟ گفتم آره . گفت نمي دوني چيزي نگو يه فيلم برات مي يارم بشين خوب نگاه كن . تو مسير كه داشتيم مي رفتيم من تا دم خونه مژگان رفتم و با چه ترسي فيلمو تا خونه آوردم .اون روز بابا شيفت بود .مادرم يه كاغذ برام گذاشته بود كه داداشتو بردم واكسنشو بزنم دو ساعت ديگه مي يام. منم از فرصت استفاده كردم سريع سي ديو گذاشتم تو وي سي دي . هر چقدر بيشتر نگاه ميكردم ته دلم يه چيزي قلقلكم ميداد موقعه هايي كه مادرم با من خونه تنها بوديم مادرم بعضي موقع به كسم دست مي زد و به شوخي مي گفت از الاهت ( مادرم به كسم مي گفت الاهه زيبايي البته اينو بگم كه اين اسمو پدرم رو كوس مادرم گذاشته بود بعدها خودش تعريف كرد)چه خبر و با هم شوخي مي كرديم منم يه جوري مي شدم ولي بيشتر از اين كاري نمي كرديم ( الان كه اينو مي نويسم خندم مي گيره چون هيچي از الاهه خودم تا اون موقع نمي دونستم ! ) اون روز هم من يه دستمو برده بودم تو شورتم و فيلمو كه نگاه مي كردم با چوچولم كه اون موقع اسمشم نمي دونستم بازي مي كردم واقعا حال مي كردم روي ابرا بودم يه ذره هم ترسيدم چون بدون اراده من يه آبي از كسم خيلي كم اومد بيرون كه بوي ادرار نمي داد و عادتم هم وقتش نبود . تو اين حالا بودم كه ديدم شيشه كمدي كه تلويزيون روش بود يه نفر داره منو نگاه مي كنه شايد دو ثانيه شد بعد آروم درو بست من خشكم زد ، دستم با همون لزجي رو كسم يخ زد . بعد ديدم با سر و صدا كليد تو قفل داره مي چرخه ( مادرم مي خواست خودمو جمع و جور كنم ) سريع وي سي ديو خاموش كردم و رو كانال تلويزيون گذاشتم ولي از حولم يادم رفت سي ديو بردارم . مادرم خيلي خونسرد اومد تو بعد از سلامو عليك من رفتم تو اتاقم تا يه كم خودمو جمع جور كنم شورتمم عوض كنم چون تو خونه با هم لخت مي نشستيم نمي خواستم از خيسي شورتم مادرم چيزي بفهمه !وقتي رفتم تو حال بهم گفت تو مسير يادم رفت براي شام نون بگيرم برو چند تا نون بگير منم آماده شدم رفتم بيرون .وقتي برگشتم ديدم مادرم منو صدازد گفت امانتيه دوستت روي تلويزيون براش دار بهش بده فردا بابات مي ياد درست نيست اونو ببينه تا من بعدا حسابتو برسم . من جا خوردم با خودم گفتم كدوم امانتي وقتي سي ديو ديدم شستم خبر دار شد . سي ديو برداشتم گذاشتم تو كمدم سر شام هم زياد با هم صحبت نكرديم فقط با يه لبخند كوچيك گفت يه ذره خودتو كنترل كن فردا بابات مي ياد تو هم مثل مني آتيشت تنده !فردا بابا اومد و رفت و همه چيز عادي بود پس فردا صبح وقتي از خواب بيدار شدم صبحونه رو كه خوردم مادرم به من گفت بعد از صبحونه بيا تو اتاق خواب منو بابات !منم به شوخي گفتم اطاعت نمي دونستم چه نقشه اي برام كشيده . وقتي رفتم تو اتاق داشتم شاخ در مي آوردم مادرم كاملا لخت رو تخت خوابيده بود زيرشم يه مشمع كه يك متر در يك متر بود كه براي برادرم دوخته بود موقع هايي كه كهنه نمي كرد زيرش پهن مي كرد من خندم گرفت گفتم مامان مشمع گذاشتي جيش نكني ؟ گفت نه تو مي خواي جيش كني !بعد به من گفت قبل از اومدن دستمال كاغذيئ از پذيرايي بيار درخونه هم قفلش كن قفلشم بر ندار .من يه كم ترسيدم وقتي اومدم گفت عزيزم لخت شو بيا پيشم بخواب مي خوام الاهتو ببينم . با فيلمي كه ديروز ديدم يه چيزايي داشت دستگيرم مي شد من يه كم خجالت مي كشيدم كه مادرم يه دفعه با صداي بلند گفت تو زن غريبه رو لخت ببيني اشكال نداره بعد ….بعد با شيطنت گفت فيلمو از كي گرفته بودي ؟ منم من من كردموقتي رو تخت پيشش نشستم دستمو محكم گرفت گفت من مادرتم هيچ مادري هم بده بچهشو نمي خواد بعد درباره وضعيت خراب مملكت صحبت كرد درباره اينكه زنا يه پرده دارن و ……درباره هر چي كه فكر كنيد صحبت كرد ، چي جوري از خودت مراقبت كني و …..منم سرم پايين يواشكي كس مادرمو ديد مي زدم تا حالا نديده بودمش . واقعا پدرم راست مي گفت چون گوشتيو تپل بود الاهه زيبايي بود .بعد درباره ازدواجش صحبت كرد كه چي جوري پردشو پدرم پاره كرد به من گفت دوست ندارم بلايي كه روز اول زندگيم پدرت سرم آورد يكي هم سر تو بياره . من با تعجب پرسيدم چه كار كرد مگه ؟ گفت مردا حولند. شب اول كه من با بابات خوابيدم پدرت بدون هيچ مقدمه اي معاملشو كرد تو كسم كه من تا يه هفته راه نمي تونستم برم براي همين مجبور شدم به همه بگيم ماه عسل بوديم ولي از درد تو خونه به خودم مي پيچيدم . و از فايده داشتن و نداشتن پرده صحبت كرد بعدم گفت از طرفي تو اگه پرده نداشته باشي عادت ماهيانت كمي راحت تره .من سرمو انداختم پايين گفتم مامان بچه ها مي گن كسي كه پرده نداشته باشه كسي باهاش ازدواج نمي كنه و از اين حرف ها . مادرم گفت شوهرت بايد به خاطر خودت تو رو بخواد نه به خاطر پردت مي فهمي ؟ مادرم راست مي گفت( بعد يه چيزايي گفت كه شخصي بود نمي تونم بگم شايد بعدا بگم )بعد من گفتم مامان من در خدمت شما هر كاري كه صلاحمه بكن .مادرم گفت خودتو لوس نكن نكه تو دلت نمي خواد . بعد گفت بخواب من خوابيدم مادرمم اومد رو من خوابيد اولين بار بود كه يه بدن ديگه رو بدنم بود احساس خوبي داشتم با دستاش خودشو بلند كرد تا وزنش منو اذيت نكنه و سينه هاشو رو سينه هام بازي مي داد درباره احساسم واقعا نمي تونم چيزي بگم يه چيزي روي ابرا بعد يه شكلات عسلي كرد تو دهنش بعد از چند قيقه گفت دهنتو باز كن و بالبام وشكلات بازي كن . شكلات براي فشارت خوبه . ما داشتيم با لباي همديگه بازي مي كرديم و شكلات هم تو دهنامون رد و بدل مي كرديم . آب كس مامانمو روي نافم احساس مي كردم . بعد گردنمو بعد سينه هامو ( الان كه دارم براتون مي نويسم احساسش ديونه كننده است ) اومد تا رسيد به كسم (من چون موهام خيلي زياد مي شد و بعد از عادت بو مي گرفت اكثرا كوتاه مي كردم)مادرم به من گفت خودتو آماده كردي بعد بهش توضيح دادم گفت فقط براي سكس موهاتو بزن زياد موهاتو نزن . مادرم واقعا استاد بود .بعد شروع كرد به خوردن كسم طوري كه اون مشمع تازه داشت پراز آب منو مامان مي شد بعد درباره تمام نقاط كسم توضيح داد و با انگشتش با چوچولم باز مي كرد يه دفعه يه لرزه به تنم افتاد ويه كم سبك شدم احساس خيلي قشنگي بود بعد گفت تو الان ارضاء شدي بعد انگشتشو آروم ميكرد تو كسم طوري كه كمي سوزش هم داشت بعد آروم آروم بيشتر كرد و به من گفت با دستام كسمو باز نگه دارم بعد به اطرافش نگاه كرد و برس پدرمو برداشت يه نگاهي به چشمام كرد گفت آماده اي من فقط سر تكون دادم كمي ترسيده بودم چون دوستام يه چيزايي تعريف كرده بودند. آروم دسته برسو كرد تو كسم من با درد و سوزش فقط ناله ميكردم كه احساس كردم كسي تو كسم خورده شيشه كرده نگاه كردم ديدم دست مامان بورس همه خوني من خيلي راحت بودم مادرم دستمال كاغذي به من داد گفت خودتو تميز كن من برم يه چيزي بيارم من سريع رفتم توالت خودمو شستم و مشمع هم شستم و دوباره رو تخت پهن كردم روش نشستم ديدم مادرم اومد تو با دو تا خياريكي بزرگ يكي هم كوچيك . گفتم بده بخوريم كه خيلي داغ كردم . گفت نه . خوشت اومده سريع دوباره اومدي همه جارو ترو تميز كردي . بعد گفت بخواب پاهاتو باز كن من دراز كشيدم مادرم افتاد رو كسم حالا بخور تا كي نخور بعد با اب كسم خيار كوچيكو خيس كرد آروم آروم فرو كرد توم من رو آسمونا بودم بعد عقب و جلو مي كرد كه به قول مادرم ارضا شدم . بعد از چند دقيقه مادرم كنارم دراز كشيد گفت به من ياد بده چي ياد گرفتي گفتم مامان خسته ام . گفت نه نمي شه حق شاگرد استاديو بجا نياوردي منم دوباره با لب شرو كردم به پستوناش رسبدم به كسش كه رسيدم با اينكه خودم دخترم آرزو مي كردم يه روز كس منم مثل مامان بشه خيلي ناز بود . منم شرو به خوردن كسش كردم كه ديدم آه و ناله مامان كل خونرو پر كرد بعد از چند دقيقه ابش با فشار ريخت تو دهنم سريع تف كردم رو شكمش گفت چه كار مي كني بخورش . بعد خيار كوچيكو برداشتم كه با اون آب خيسش كنم گفت اون نه اون كوچيكه گفتم پارتي بازي گفت نه همين كوچيكرو بكن ببين چي ميشه . وقتي خيارو كردم تو خيار تو كس مامان گم شد گفت حالا فهميدي . بعد اون خيار سالاديو برداشتم آروم آروم كردم توش مامان اينقدر دادو بيداد كرد كه برادرم از خواب بلند شد و شروع كرد به گريه و زاري مادرمم يه بار ديگه ارضاء شد گفت اين رابطمون تا قبل از ازدواج بين خودمون مي مونه و هيچ كس حتي بابات نبايد بفهمه منم ماچش كردم گفتم چشم .همش همين بود يه كم خلاصه كردم و از جزييات بريدم اميدوارم ابد نشده باشه .به نظر من خانواده ها قبل از اينكه دختر پسراشون وارد جامعه بشن بايد بهشون يه چيزايي بگن .موفق و مويد باشيد .